ای که نگاهت روح تازه ای به جانم می بخشد لبخند شیرینت خستگی را از تنم میگیرد و سوسوی نگاهت به زندگیم شعله می افروزد،شعله ای که ازگرمیش پرنده ی عشق جانی تازه میگیردوآن پرنده من هستم که لحظه ای بی تو نخواهم زیست. جای تعجب نیست ...یک دیوانه دارد با تو حرف میزند خودت قضاوت کن او اول دیوانه نبود وحال خوشحال است که تو دیوانه اش کرده ای. هر چه را ندانم این را میدانم که سرانجام قاصدک حسادت دیگران تو را از من میگیرد کاش میدانستی که کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشاگذاشت تو می روی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشیها گم میشوم آری تو فراموشم کردی و من هنوزم با دیدگانی خواب زده چشم به راهتدارم و همیشه پشت پنجره ای منتظرباران حسرت دیدارت رابافروریختن اشکهایم به دست غربت می سپارم ای مقدس... من همیشه اصالت نگاهت را می خوانم و همیشه در پی توهستم ودرجست و جوی حقیقت. پس: تنهایم نگذار 
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:21 توسط یگانه
|
