هنوزآن نگاه آخرت وآن چشم هایت را از یاد نبرده ام تو در صفحه ی سیاه زندگیم تنها ستاره ی عشق و امید بوده و هستی آری تو عشق را احساس را و هر چه را که خود می پرستیدی در رگ های خسته وناامید من تزریق کردی.تو از خوبی ها و پاکی ها گفتی....تو از راز شب بارانی چشم های خیس وگریان ومهتاب دل های پریشان هر عاشق آواره چون خودما یادکردی.... یادکردی ازهرچه دربه دری و بی خانمانی که در دنیا بوده وهست قلبت را گشودی تا من درآن آرامگاه ابدی پناه گیرم تو خوب میدانستی که قلب مجروح وروح افسرده ی من تاب شکنجه های پایان ناپذیرتقدیر راندارد تو میدانستی که من ازتمام تقدیر ها بیزاربودم وهستم تو خوب می دانستی که من جز تو کسی راندارم که درتاریکی ها و تنهایی ها پناهگاهم باشد، چرا؟چراناهنگام کوچ کردی؟؟؟ کاش نمیدیدمت وازشراره های بی رحمانه ی نگاخت نمیسوختم کاش..... با اولین نگاهت آتش گرفتم با دومین نگاهت سوختم ودرانتظار سومین نگاهت خاکسترشدم ای کسانی که مامور کفن و دفن من هستید،مرا در تابوت سیاه گذاشتیدوبه قبرستان میبرید دست هایم را بیرون بگذارید تا بگویم گم کرده ای دارم... چشم هایم را باز بگذارید تا بگویم چشم به راه بودم و تکه آهن سرخی روی قبرم بگذاریدتابه جای یار قلبم را بسوزاند و قالب یخی کنار قبرم بگذارید تا به جای مادرم برایم بگرید. 

+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:35 توسط یگانه
|
