نمیدانم فراموش کرده ای بیایی یا من در آمدنت صبور نیستم شاید هم از خاطر برده ای که بیایی چه میشود رویایم آرزنباشدچه میشوددیگردلم تنگ تو نباشد چه میشودبه گوشه ی چشمی دلم شاد شود.توکه ازلحظه لحظه های سردزندگیم ازروزهای تاریک ومبهم ازشبهای بی ستاره ام ازدلتنگی هایم باخبری.پس چرا رهایم کردی دربیابانی که درآن جانورانی درحرکتند که نام خویش را انسان نهاده اندولی بدان که من هرگز تورا از یاد نخواهم برد،بدان که این انتظار ساکت و دلگیر راتحمل میکنم حتی اگرزمانی بیایی که من دیگر نباشم ای تنهادلیل بودنم 
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:21 توسط یگانه
|
